کلمات

 
 

کلمات

یاری رسان من بودند .

تا آنچه که میخواهم بگویم .

نه آنچیزی راکه

باید بگویم.

همیشه کلمات را ،

به بازی گرفتم .

تا آنچه که در دلم می گذرد ،

ناشناخته بماند .

واوقاتی که ناچارا ،

آنچه در دل دارم،

بروز میکند ،

خود شرمسار دلم میشوم .

آخر با هم

پیمان بسته بودیم ،

که راز یکدیگر را نگه داریم .

اما اکنون کلمات ،

مرابه بازی گرفته اند .

وراز هردورا بروز میدهند .

هم راز من ،

وهم دلم را ،

دیگر بس است .

باید سکوت کنم




چهارشنبه 05 بهمن 1390 | ارسال نظر(0)


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران