تــو رامـــــــیـــــــــخواهـــــــــم!!
هر چند کوتاه...
به کوتاهے نوشیدنِ
فنجان چاے داغ شیرین
تو چاے بنوشے ... من اعتراف کنم
تو چاے بنوشے ... من اشک بریزم
تو چاے بنوشے ... من آرام بگــیرم
تو فنجانت را روى میز بگذارے ...
بلند شوى و دست دراز کنے
به آغوشت دعوت کنے!!
با تمام وجودم در آغوشت جا شوم!!
و من آنچنان غرق شوم در تو...
که نه منے بماند نه فنجانے نه کافه اے
فقط تو باشے...
که با لبخندت به من میفهمانے
همه چیز تمام شد
...
نه گرگ ها سیر می شوند
خسته ام از جنس قلابی آدمها"
بعـــضی وقــتآ بــــآیَد
دستــــِتُ بــــذآری رو قلبــتُ بگــــ ی:
"خـــفـــ ه شـ و لعنتــ ی !
خـودم می دونمـ بآیَد چیکــآر کنمـ"!

زن رو باید بغل کرد و بی دلیل بوسش کرد
حتی وقتی آرایش نداره،
موهای دست و پاش یه کم درومده
دو روز وقت نکرده ابروهاشو برداره
موهاشو برات براشینگ نکرده
پیژامه تو رو پوشیده
و خودشو گوله کرده تو تخت
تو جای خالی تو که هنوز گرمای تنتو داره
که سرشو فرو کرده تو بالشت
که بوی تنتو -نه ادکلنت- بوی تنتو با لذت
با هر نفسش بکشه توی ریه هاش
زن رو باید بغل کرد و تو بغل نگه داشت
و با همه شلختگی ظاهریش
عاشقونه بوسش کرد
تا احساس امنیت کنه
که مردش همه جوره دوسش داره

هستند کسانی که
از شدت دلتنگی به کما رفته اند ...
حرف نمیزنند ...
راه می روند ...
نفس میکشند
...
ولی چیزی حس نمیکنند !
فقط فکر میکنند و فکر میکنند و فکر میکنند ...!


خاكستر سيگارم را از پنجره
به بيرون مي ريزم...
آي آدم ها...
دنياي شما زير سيگاري من است...
نزديکتر بشم دودش که اذيتت نمي کند خــدا ؟
هوس سيــگار کشيدن روے پشت بام
چند وقتيه به جونم افتاده
دلم مي خواهد به آسمـ ـون نزديکتر بشم
کسی فندک نارنجي ام را ندیده؟
بوی سیگار...
مرا یاد بهشت می اندازد...
آنجا که بودیم من و تو...
وسوسه های مغزی که سیگار میخواست فقط...
گلهایی که ممنوع بودند...
صدایی که میچید توی گوشم...
از بهشت من گم شید بیرون...
آدم و حوای بی لیاقت...

رژ لبــِ روی تهــ سیگارمـ را کــ می بینمـ،
بــ یاد اشکــ هایمــ رویــ گیتار می افتمــ و نا خودآگاه بــ رابطهــ یـــ ایندو فکر می کنمـ...
فکر می کنمــ و همیشه نتیجه اینستــ کـ سیگار را باید کشید تا مـُـــرد...
