post

 
 

 

ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ،

 


ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﻋﺸﻘﺖ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﺪ ...

 



ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ،

 


ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﻗﺪﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﺪ

 



ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺗﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ،

 

ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ،


ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ

 



ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ،


ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﺎﺳﺨﺖ ﺭﺍ ﺩﻫﺪ



جمعه 05 مهر 1392 | ارسال نظر(0)

اشتباه

 
 

اشتباه می کنند بعضی ها



که اشتباه نمی کنند!



باید راه افتاد،



مثل رودها



که بعضی به دریا می رسند،



بعضی هم به دریا نمی رسند...



رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!

 



جمعه 05 مهر 1392 | ارسال نظر(0)

ترس

 
 

ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻏﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ

 


ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﻟﺶ

 



ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ

 


ﺷﯿﮏ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ

 


ﮐﻪ ﺣﺴﺮﺕ ﻣﯿﺨﻮﺭﻧﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻧﺶ

 


ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ



ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺟﺰ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ

 

ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ

 


ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯿﺘﺮﺳﺪ

 


ﺍﺯ ﺑﺎﺧﺘﻦ

 


ﺍﺯ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﯽ ﺣﺎﺻﻠﺶ ﻭ

 

ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ "ﻫﺎﯼ " ﺑﯽ ﺣﺎﺻﻞ

 


ﺍﺯ ﯾﺦ ﺯﺩﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﻗﻠﺒﺶ

 



ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ!!



شنبه 30 شهریور 1392 | ارسال نظر(0)

گذشت

 
 

ﻣﻦ ﮔﺬﺷــــﺖ ﺭﻭ ﺧﻮﺑـــــــ ﺑﻠﺪﻡ ...


ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺑــــﺪﯼ ﻫﺎ ...


ﺗﻬﻤــــﺖ ﻫﺎ ...


ﺍﺷﺘﺒﺎﻫــــﺎﺕ ...


ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺍﺧــــﻢ ﻫﺎ


ﺩﺍﺩﻫــــﺎ ...


ﺯﯾــــﺮ ﺁﺑﯽ ﺭﻓﺘــــﻦ ﻫﺎ ...


ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺧﯿــــﺎﻧﺖ ...ﺧﯿﺎﻧﺖ ...ﺧﯿﺎﻧﺖ


ﺍﻣــــــــﺎ !...


ﺍﯾﻦ ﻇــﺎﻫــــﺮ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ


ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﯼ ﮔﺬﺷﺘﻢ ﺣﺘــــﯽ ﺍﺯ ﺧﯿــــﺎﻧــــﺖ ...


ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮔﺬﺷﺘﻢ ...


ﺳﺎﮐــــﺖ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ !...


ﻣﻦ ﻭﻓــــﺎﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﻣﺤﮑــــﻢ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻢ


ﻣﺤﮑــــﻢ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ .



شنبه 30 شهریور 1392 | ارسال نظر(0)

همین است 

 

 


آدم ها می آیند 

 



گاه به التماس 

 


گاه به نیرنگ 

 


و گاه از سر بی ریایی 

 



خط خطی می کنند 

 


خاطرت را 

 

 



گاه قرمز

 


گاه نارنجی 

 


و گاه زرد 

 



وقتی پائیز خوشرنگی شدی 

 

 


می روند و تو را 

 


در زمستانت تنها می گذارند 

 



آنوقت تو می مانی و 

 


نفسهایی در 

 



رویای بهار و گرمی تابستانت !



شنبه 30 شهریور 1392 | ارسال نظر(0)

توضیح

 
 

ﺩﯾــﮕــﺮ . . .

 


ﻧـﻪ ﺑـــﺤـــﺚ ﻣـﻴـﮑـﻨـــﻢ !

 

ﻧـﻪﺗـﻮﺿـﻴــــﺢ ﻣـﻴـﺨـــﻮﺍﻫــﻢ !

ﻧـﻪ ﺗـﻮﺿـﻴـﺢ ﻣـﻴـﺪﻫـــﻢ !

 

ﻧـﻪﺩﻧـــﺒـﺎﻝ ﺩﻟـﻴـﻞ ﻣـﻴـﮕـﺮﺩﻡ !

 


ﻓـﻘـﻂ ﻣـﻴـﺒـﻴـﻨـــﻢ ،

 


ﺳـﮑـﻮﺕ ﻣـﻴـﮑـﻨـﻢ

 

ﻭ ﻓـﺎﺻـﻠـﻪﻣـﻴـﮕـﻴـﺮﻡ ..



شنبه 30 شهریور 1392 | ارسال نظر(0)

گاهی باید بــه فــــاصله ها خوش آمد گفت ...


شاید آمده اند تا بخشی از حماقت هایمان را

 

جبران کنند !!



چهارشنبه 27 شهریور 1392 | ارسال نظر(0)

شلوغی

 
 

دور و بــرم کــه شلــوغ می شـود



بیشتر دلم میگیـرد



این همــه آدم را توانستــ ـم



بکشـانم سـوی خـــودم



جـز تـو ...



چهارشنبه 27 شهریور 1392 | ارسال نظر(0)

غرور

 
 

فروردینی به محضِ این ک احساس کنه

 


غـــــرورش بـــــازیـــــچه ی كسی شـده

 


كــــــوله بـار آرزوهـــــاشو برمیداره و میره

 


داغِ زانو زدنشو ب دل هر كی که با غرورش 

 


بازی می كنه میذاره ...



چهارشنبه 27 شهریور 1392 | ارسال نظر(0)

مسافر کناری مدام خودش را رویم می اندازد، دستش را در جیبش می کند و در می آورد،

من به شیشه چسبیده ام اما هر قدر جمع تر می شوم او گشادتر می شود.

موقع پیاده شدن تمام عضلات بدنم از بس منقبض مانده اند درد می کنند...

تقصیر خودم بود باید جلو می نشستم. ...

مسافر صندلی پشت زانوهایش را در ستون فقراتم فرو می کند،

یادم هست موقع سوار شدن قد چندانی هم نداشت،

باید با یک چیزی محکم بکوبم توی سرش، چیزی دم دستم نیست ،

آدم وقیح حالا دستش را از کنار صندلی به سمت من می آورد...

تقصیر خودم بود باید با اتوبوس می آمدم.

اتوبوس پر است ایستاده ام و دستم روی میله هاست،

اتوبوس زیاد هم شلوغ نیست و چشمان او هم نابینا به نظر نمی رسد

ولی دستش را درست در 10 سانت از 100 سانت میله ای که من دستم را گذاشته ام می گذارد.

با خودم می گویم ”چه تصادفی” و دستم را جابه جا می کنم اما تصادف مدام در طول میله اتفاق می افتد...

تقصیر خودم است باید این دو قدم راه را پیاده می آمدم.

پیاده رو آنقدر ها هم باریک نیست اما دوست دارد از منتها علیه سمت من عبور کند،

به اندازه 8 نفر کنارش جا هست ولی با هم برخورد خواهیم کرد.

کسی که باید جایش عوض کند، بایستد، جا خالی بدهد، راه بدهد و من هستم...

تقصیر خودم است باید با آژانس می آمدم.

راننده آژانس مدام از آینه نگام می کند و لبخند می زند.

سرم را باید تا انتهای مسیر به زاویه 180 درجه به سمت شیشه بگیرم.

مدام حرف میزند و از توی آینه منتظر جواب است.

خودم را به نشنیدن می زنم.

موقع پیاده شدن بس که گردنم را چرخانده ام دیگر صاف نمی شود.

چشمانش به نظر سالم می آید اما بقیه پول را که می خواهد بدهد

به جای اینکه در دستم بگذارد از آرنجم شروع می کند،

البته من باید حواسم می بود و دستم را با دستش تنظیم می کردم....

تقصیر خودم است باید با ماشین شخصی می آمدم.

راننده پشتی تا می بیند خانم هستم دستش را روی بوق می گذارد،

راه می دهم. نزدیک شیشه ماشین می ایستد

نیشش باز است و دندانهای زردش از لبان سیاهش بیرون زده است.

“خانم ماشین لباسشوئی نیست ها”.

مسافرهای توی ماشین همه نیششان باز می شود.

تا برسم هزار بار هزار تا حرف جدید می شنوم

و مدام باید مواظب ماشینهایی که فرمانهایشان را به سمت من می چرخانند باشم.

موقع رسیدن خسته هستم، اعصابم به کلی به هم ریخته است....

تقصیر خودم است زن جماعت را چه به بیرون رفتن در ایران!



چهارشنبه 27 شهریور 1392 | ارسال نظر(0)


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران