بهار

 
 
گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد

 
چشمهایم را فراموش می کنم

 
اما دریغ که گریه دستانم، نیز مرا به تو نمی رساند

 
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس

 
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست

 
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

 
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند

 
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست

 
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

 
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد

 
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

 
از چهل فصل دست کم یکی که بهار است

 
 


یکشنبه 09 مهر 1391 | ارسال نظر(0)

باور

 
 

ماهایی که دیگه

 

نه از اومدن کسی ذوق زده میشیم

 

نه کسی از کنارمون بره

 

حوصله داریم نازشو بخریم که برگرده

 

ماها آدمای بی احساسی نیستیم

 

ماها بی معرفت و نامردم نیستیم

 

یه زمانی یه کسایی وارد زندگیمون شدن

 

که یه سری بــــاورامون رو از بین بـــردن...!



یکشنبه 09 مهر 1391 | ارسال نظر(0)

سکوت

 
 
سکـوت و صبـوری آدم ها را
 
 
به حساب ضـعف و تنهایی شان نگذارید
 
 
شاید هنوز به چیــــــزهایی پای بندند
 
 
چیزهایی که شمـــــا یادتان نمی آید...


یکشنبه 09 مهر 1391 | ارسال نظر(0)

تلخ

 
 

این روزها...


تلخم!


تلخ...


تلخ می نویسم...


تلخ فکر می کنم...


این روزهادست برداشته ام

 

از توجه بی وقفه به حضور آدم ها...!


پرهیز می کنم از ثبت وجودهایی که

 

ماندگاری ندارند!


این روزها...


تلخ تر از همیشه...


از همه ی آدم ها بریده ام!



یکشنبه 09 مهر 1391 | ارسال نظر(0)

مجنون

 
 

مجنون ؛


همیشه مرد نیست ...


گاهی مجنون دخترکی تنهاست ،


که زمانی لیلی کسی بوده ... !!


 

 
 
 

 


یکشنبه 09 مهر 1391 | ارسال نظر(0)

سوره

 
 
پشت سرم حرف بود ,
 
 
حدیث شد ... !
 
 
میترسم آیه شود ... !

 
سوره اش کنند به جعل ... !

 
بعد ...

 
تفسیرم کنند این جماعت نا اهل ...!!!


یکشنبه 09 مهر 1391 | ارسال نظر(0)

حصار

 
 
دست هـایـم را محڪم تر از هـمـیشہ

 
حصـار مے کنم بـر اندامت

 
خــودم را چـنـان در آغـوشـت رها مے ڪنم

 
ڪہ گــــویـے

 
آن روز ڪہ خـدا مـا را از بـهـشت رانـد . . .

 
نقشـہ اش این بود ہ میان جهنم و زمین

 
آغـوش تـو رویــایے تـر از هـر بـهـشتــے

 
سهـم دسـت هـــایـم شــود


یکشنبه 09 مهر 1391 | ارسال نظر(0)

جایی وجود داره

 

به نام “ســــــــــــیم آخر”

 

من دقیقا همون جام!

 

بزنم بهش یا نه . . . !؟



یکشنبه 09 مهر 1391 | ارسال نظر(0)

یواشکی

 
 
یواشــــکی دوستم داشته باش !
 
آدمای دنیـــــــای من،
 
چشـــم دیدن عشــــق رو ندارن !


یکشنبه 09 مهر 1391 | ارسال نظر(0)

بازی

 
 

قبول نیست !

این بارتو چشم بگذار

 

من فراموشت می کنم

 

فقط تا صد بشمار،


آهسته آهسته

 

راستی ، ...

 

من بازی را خوب نمی دانم،

 

خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را ؟

 

تورافراموش کنم یا خاطره را ؟

 

این بازی کی تمام می شود؟؟؟

 



یکشنبه 09 مهر 1391 | ارسال نظر(0)


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران