صدای جشن همسایه
برای من نیز شیرین است
پنجره را باز می کنم
که امشب
در همه ی شادی های دنیا
شریک باشم..
وقتی کلمه ها نتوانند
تو را به زندگی باز گردانند
از دست های من
کاری ساخته نیست..
نه در آغوشـــم !
نه در نفــس هایم !
و نه در دلــــــم!!
که در گلــــــوی منی
بغـــــــض کــــــرده ای
و مــــــرا
هـــــر لحظـــــه
نزدیکـــــــــــ تر می کنـــــــی
به انفجـــــــار درونــــــــم…!
.
.
.
و هیچ وقت آن را با کسی قسمت نکن
.
.
.
مردم این شهر "تن-ها" دادند......
كاش می شد
"من"
بی چشم غرّه ی ساعت
"تو" را
سیر نوش جان
تماشا می كردم!!!
