دخترک برگشت

 

چه بزرگ شده بود

 

پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟

 

پوزخندی زد .

 

گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ...

 

گفتم : می خواهم امشب.......

 

با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !

 

دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ...

 

گفت : کبریت هایم را نخریدند

 

سالهاست تن می فروشم ...

 

می خری !!!؟؟؟

 




چهارشنبه 19 بهمن 1390 | ارسال نظر(0)


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران