ممنوع

 
 

(شراب) خواستم گفت : ممنوع است.

 

(آغوش) خواستم گفت: ممنوع است.

 

(بوسه) خواستم گفت: ممنوع است.

 

(نگاه) خواستم گفت: ممنوع است.

 

(نفس) خواستم گفت: ممنوع است.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا پس از آن همه سال

 

دیکتاتوری عاشقانه ,

 

با یک بطری پر از ((گلاب)) آمده بر سر خاکم

 

و سنگ سرد مزارم را

 

به ((آغوش)) می کشد

 

با هر چه ((بوسه))

 

و چه ناسزاوار عکسی را که

 

بر مزارم یادگار مانده را ((نگاه)) میکند

 

و در حسرت ((نفس)) های از دست رفته

 

به آرامی اشک میریزد

 




سه‌شنبه 08 فروردین 1391 | ارسال نظر(0)


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران