دست خودت نیست،زن که باشی
 
گاهی دوست داری تکیه بدهی،پناه ببری...

 

دست خودت نیست،زن که باشی

گهگاه حریصانه بو میکنی دستهایت را...

شاید عطر تلخ و گس مردانه اش

لا به لای انگشتانت باقی مانده باشه...

دست خودت نیست،زن که باشی

گاهی رهایش میکنی و پشت سرش آب میریزی...

و قناعت می کنی به رویای حضورش

به این امید که او خوشبخت باشد...

 دست خودت نیست،زن که باشی

 همه ی دیوانگی های عالم را بلدی...

من زنـــــــــم...

نگاه به صـــــــدا و بدن ظریفــــم نکن...

اگــــــــــر بخواهم

تمـــــــام هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشــــــــــــید...




پنج‌شنبه 06 بهمن 1390 | ارسال نظر(0)


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران