درخت

 
 

شاید من اون درخت سبزم که تو فصل پاییز

از ترس له شدن زیر پای آدمای بی رحم دستامو

سمت شاخکام میگیرم،

تا  کسی شاهد دیدن و افتادن برگای زردم نباشه،

و کسی شاهد دور ریختن فلسفه های تنهاییم...

جور این زندگی چندین ماهه و همه خوبی هایی

که در حقت کردم

و چیزی جز توهین ندیدم به تنهایی میکشم.

با دو دست خودم، برگای خودم رو جمع میکنم،

و نیازی به ترحم هیچ کسی که واسم  ادای بنی بشر رو

در بیاره ندارم..

که حتی ادای آدم بودن هم نیاز به دوره تخصصی داره ،

که تو با همه ۲رویی یات،دروغگوییات،حسودیات ،

دو به هم زنیات و خاله زنکیات + محبت ها و مهرای دروغکی ت

که با منت در حقم میکردی،نداشتی،

عزیز یک زمان لحظه هایم  را، تو نداشتی..

آخ که چقدر دیر تمامت کردم..




یکشنبه 18 دی 1390 | ارسال نظر(0)


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران