در نگاهت
رد پای قافله ای دیدم
بی خبر از واژه ی تنهایی من!
باز
قصد رفتن کرده ای!؟!
سر می کشد بغضی باز در گلویم
حنجره ام می جوشد از غم
التهابم را نه!
التماس نفسهایم وقت رفتن را
هم نمیبینی؟!!!!

در نگاهت
رد پای قافله ای دیدم
بی خبر از واژه ی تنهایی من!
باز
قصد رفتن کرده ای!؟!
سر می کشد بغضی باز در گلویم
حنجره ام می جوشد از غم
التهابم را نه!
التماس نفسهایم وقت رفتن را
هم نمیبینی؟!!!!
