در لا به لای من زنی پنهان است

که هیچ وقت مثل گذشته ها نخواهد شد...

مثل دیواری که قسمتی از آن فرو ریخته

مثل لبخند بر روی کاغذی مچاله

گاهی اوقات

پای من به این زن گیر می کند

زمین میخورم

با عجله خودم را جمع جور می کنم

دور می شوم

انگار اتفاقی نیفتاده است

ساز دردهایم که کوک می شود

درون من زنی است زخمی

زنی که خلخال در ساق پایش می اندازد

زنی که پیچ و تاب می خورد

زنی که دردناک می رقصد...




جمعه 13 بهمن 1391 | ارسال نظر(0)


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید