بهار

 
 
گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد

 
چشمهایم را فراموش می کنم

 
اما دریغ که گریه دستانم، نیز مرا به تو نمی رساند

 
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس

 
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست

 
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد

 
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند

 
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست

 
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

 
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد

 
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

 
از چهل فصل دست کم یکی که بهار است

 
 



یکشنبه 09 مهر 1391 | ارسال نظر(0)


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟