باران

 
 

سهراب : گفتی چشمها را باید شست !

شستم ولی.....

گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی.....

 گفتی زبر باران باید رفت، رفتم ولی ....

او نه چشم های خیس و شسته ام را

نه نگاه دیگرم را

هیچکدام را ندید

فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :

دیوانه باران زده

 




چهارشنبه 12 بهمن 1390 | ارسال نظر(0)


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران